اشتراک گذاری
دنیا.ع.پ
داستان از یک بیمارستان روانی شروع میشود که با روایت میرزا احمد خان، ما پی به داستانش میبریم.
راوی میگوید که یک سال در بیمارستان روانی بستری بوده است و در آن مدت هرچه التماس میکرده برایش کاغذ قلم نمیدادنند. بعد از یک سال شخصی بنام ناظم که در بیمارستان است به او میگوید که حالش خوب شده است و قرار است از هفته آینده مرخص شود. و برایش کاغذ قلم میدهند.حالا که کاغذ قلم به دستش رسیده است میگوید؛
(۱)وقتی فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم انگار دستم را کسی گرفته یا بازویم بیحس شده
«(۱)این حالتی است که شخص برای گریز و مانع شدن از فرایند های ناخواسته، خاطرات ناخوشایند و دردناک به بخش آگاه ذهن همواره از مکانیسم دفاعی سرکوب استفاده می کند. که منجر به فراموشی می شود.»
(۲)می گوید حالا که دقت می کنم مابین خط های درهم بر همی که روی کاغذ کشیده ام تنها چیزی که خوانده میشود اینست (سه قطره خون)
«(۲) از جاییکه ذهن ناهوشیار یعنی ضمیر ناخودآگاه انسان همواره در تلاش است تا در جاهای مختلف مانند خواب ها، رویاها و تفکرات ما آن اتفاقا ناخوشایند، خاطرات درد ناک و احساسات سرکوب شده را به شکل ها و نماد های مختلف ظاهر کند. تا ما آن علامت ایجاد شده را برداریم و آن مسئله را حل کنیم و این سه قطره خون نمادی است که از ضمیر ناخودآگاه راوی داستان همان میرزا احمد خان بیرون آمده است.»
(۳)می گوید؛ آسمان لاجوردین، باغچه سبز و گلهای روی تپه باز شده است نسیم آرامی بوی گل ها را تا این جا میآورد ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی توانم کیف بکنم همه اینها برای شاعر ها، بچه ها و کسانیکه تا آخر عمر شأن بچه می مانند خوبست.
«(۳)این احساس بی کیفی و پوچی حمل شده از شکست عاطفی روای داستان است.»
(۴) یک سال است که میان این آدما زندگی میکنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست. من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم. ولی ناله ها، سکوت ها، فحش ها، گریه ها و خنده های این آدما همیشه خواب مرا پر از کابوس کرده.
«(۴) منظور راوی اینست که او با این آدما فرق دارد و قابلیت درک این را دارد که این آدم ها دیوانه اند و با توصیف های از محیطش و اشاره ای به دیوانه های تیمارستان احساس ترس و، وحشتش را بیان میکند.»
(۵)هنوز یک ساعت دیگر مانده تا شام مان را بخوریم از همان خوراک های چاپی آش، ماست، شیربرنج، چلو، نان و پنیر آن هم بقدر بخور نمیر حسن همه آرزویش اینست که یک دیگ اشکنه را با چهار تا نان سنگک بخورد. وقت مرخصی او که برسد عوض کاغذ قلم باید برایش یک دیگ اشکنه بیاورند او هم یکی از آدم های خوشبخت این جاست. با آن قد کوتاه خنده احمقانه، گردن کلفت سر طاس و دست های کمخته بسته برای ناوه کشی آفریده شده. اگر محمد علی آنجا سر ناهار و شام نمی ایستاد حسن همه ما ها را به خدا رسانیده بود. ولی خود محمد علی هم مثل مردمان این دنیاست. چون اینجا را هرچه میخواهند بگویند ولی یک دنیایی دیگریست ورای دنیای مردمان معمولی
«(۵) این بیانگری های راوی نمایان میکند که حالش خوب شده و قدرت تحلیل، تشخیص و نقد نظر در مورد وضعیت آدما ها و اتفاقات پیرامونش را دارد. و از شرایط سخت زندگی دیوانگان در اینجا خرسند نیست»
(۶) یک داکتری داریم که قدرتی خدا چیزی سرش نمیشود. من اگر جای او بودم یک شب توی شام همه زهر میریختم، میدادم بخورند آن وقت صبح توی باغ میایستادم دستم را به کمرم میزدم مرده ها را که می بردند تماشا می کردم اول که مرا اینجا آوردند همین وسواس را داشتم که مبادا به من زهر بخورانند دست به شام و نهار نمیزدم. تا اینکه محمد علی از آن میچشید آن وقت میخوردم شب ها هراسان از خواب میپریدم به خیالم که آمده اند که مرا بکشند. همه اینها چقدر دور محو شده همیشه همان آدم ها همان خوراک ها همان اطاق های آبی که تا کمر کش آن کبود است.
«(۶) او با این تفکراتش در مورد دیوانه ها زندگی را برای آنان بیهوده می داند و در اندیشه هایش می خواهد آنها را فارغ از رنج زندگیی کند. که آنها قادر به درک کردنش نیستند. و علت ترس راوی از اینکه مبادا زهر به خوردش بدهند به دلیل داشتن پارانویا است که تحت تاثیر اضطراب و ترس غیر منطقی و وهم آلود قرار گرفته بود و حالا همه خاطراتش در ذهنش پراکنده شده است و دقیق به یاد نمیآورد که چه گذشته است به او.»
(۷) می گوید؛ بدتر از همه تقی خودمان است که میخواست دنیا را زیر رو بکند و با آنکه عقیده اش اینست که زن باعث بدبختی مردم شده و برای اصلاح دنیا هرچه زن است باید کشت عاشق همین صغرا سلطان شده بوده! همه اینها زیر سر ناظم خودمان است او دست تمام دیوانه ها را از پشت بسته همیشه با آن دماغ بزرگ و چشم های کوچک به شکل وافوری ها ته باغ زیر درخت کاج قدم میزند.
گاهی خم میشود پاین باغ را نگاه میکند. هرکه او را ببیند میگوید چه آدم بی آزار و بیچارهای که گیر یک دسته دیوانه افتاده اما من او را میشناسم. من می دانم آنجا زیر درخت سه قطره خون، روی زمین چکیده، یک قفس جلو پنجره اش آویزان است، قفس خالی است، چون گربه قناری اش را گرفت ولی او قفس را گذاشته تا گربه ها به هوای قفس بیاید تا آنها را بکشد. دیروز بود دنباله یک گربه گل باقالی کرد.همینکه حیوان از درخت کاج جلو پنجره اش بالا رفت به قراول دم در گفت حیوان را با تیر بزند. این سه قطره خون مال گربه است ولی از خودش که بپرسند می گوید مال مرغ حق است.
«(۷) نظر به گفته های راویی چنینن تحلیل می شود که تقی در ناخودآگاه جمعی خود از زنان عقده ای دارد انگار این عقده در اثر گذشته که همراه با شکست عاطفی مانند؛ خیانت، عدم توجه در دریافت مهر و محبت کافی، از طرف مادرش در کودکی یا زنی که عاشقش بوده است و صدمه های روحی و روانی از طرف زن ها و عقده های ارثی دچاره چنین عقده ای شده است.
و راوی از ناظم میگوید از اینکه پرنده اش را گربه گرفته است پرنده نمادی از عشق راوی است گربه نمادی از خیانت دوستش او از گربه ها عقده دارد و همواره به دنبال انتقام است. این سه قطره خونی که ناظم انکار می کند و می گوید ماله مرغ حق است استعاره ای است از خون گربه که غیر مستقیم به سیاوش و تعارضی که به حق خودش شده است اشاره دارد که تقاص آن را ناظم از گربه ها گرفته و راوی از سیاوش. و مرغ حق عذاب وجدانی ست که بعد از انتقام سراغ راوی آمده است.»
(۸)از همه اينها غريبتر رفيق و همسايه ام عباس است دو هفته نيست كه او را آورده اند با من خيلي گرم گرفته خودش را پيغمبر و شاعر میداند. میگويد كه هر كاری به خصوص پيغمبری بسته به بخت و طالع است.
هر کسی پيشانيش بلند باشد اگر چيزی هم بارش نباشد كارش میگيرد و اگر علامه دهر باشد و پيشانی نداشته باشد به روز او میافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم میداند. روی یک تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و یک شعر هم گفته كه روزی هشت بار برايم میخواند. گويا برای همين شعر او را به اينجا آوردهاند، شعر يا تصنيف غریبی گفته
«دريغا كه بار دگر شام شد،
سراپای گیتی سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج،
بجز مرگ نبود غمم را علاج،
وليكن در آن گوشه در پای كاج،
چكيدهست بر خاک سه قطره خون»
ديروز بود در باغ قدم میزديم. عباس همين شعر را میخواند یک زن و یک مرد و یک دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و میشناختم دختر جوان یک دسته گل آورده بود. آن دختر به من میخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلاً به هوای من آمده بود صورت آبلهروی عباس كه قشنگ نيست اما آن زن كه با دكتر حرف میزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.
«(۸) راوی اینجا برای گریز از بیان مستقیم اتفاقات ناگواری که برایش افتاده است دست به خلق شخصیت های با خصوصیات خودش و سیاوش میزند، عباس را با خصوصیات میرزا احمد خان، توصیف میکند که نامزد رخساره است تار زن است و تصنیفی را میخواند که میرزا احمد خان برای سیاوش خوانده بود.
و خودش را با خصوصیات سیاوش تعریف میکند که عاشق رخساره است و فکر می کند رخساره او را می خواهد و به عباس رشک می برد. بین شخصیت ها و خصوصیاتی که برای آنها نسبت میدهد همواره در حال رفت و برگشت است. تا خاطرات و اتفاقات تلخی که برایش افتاده به صورت غیره مستقیم بیان کند. و دچار خود گریزی یعنی هویت گریزی خود است و در حالت سیال ذهن قرار دارد راوی.»
(۹)شبها از دست عشقبازی نازی ( گربه اش) خوابم نمیبرد، آخرش از جا در رفتم یک روز جلو همین پنجره كار میكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه میخراميدند. من با همين ششلول كه ديدی در سه قدمی نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازی گرفت. گويا كمرش شكست یک جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه ديوار باغ افتاد و مرد.
«(۹) اینجا راوی برای بیان عملی که انجام داده است غیره مستقیم دست به افشا کردن اعمال از ضمیر ناخودآگاه میکند خودش را در قالب داستان سیاوش تعریف میکند. سیاوش که نازی را دوست دارد. اشاره به عشق راوی نسبت به رخساره ینی همان نازی دارد.
و اینکه نازی از او فاصله گرفته و با گربه نر عشق بازی میکند. اشاره به خیانت رخساره به راوی است که با سیاوش عشق بازی میکند. روای از این حالت رشک می برد و به شدت متأثر می شود برای خاموش کردن این احساسات دست به کشتن سیاوش می زند.»
(۱۰)یک شب صدای مرنو مرنو همان گربه نر را شنيدم تا صبح ونگ زد شب بعد هم، همچنين ولی صبح صدايش میبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوایی به همين درخت كاج جلو پنجرهام خالی كردم. چون برق چشمهايش در تاريكی پيدا بود ناله طويلی كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب میآيد و با همان صدا ناله میكشد.
آنهای ديگر خوابشان سنگين است نمیشنوند. هر چه به آنها میگويم به من میخندند ولی من میدانم مطمئنم كه اين صدای همان گربه است كه كشتهام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا میروم هر اطاقی میخوابم تمام شب اين گربه بیانصاف با حنجره ترسناكش ناله میكشد و جفت خودش را صدا میزند.
«(۱۰) اینجا راوی غیر مستقیم اشاره به عذاب وجدانی دارد که بعد از کشتن دوستش به سراغ ش آمده آنقدر ذهن اش درگیر این مسئله شده است که دچار توهم های روانی شده و این حالت پایش را به بیمارستان روانی و بستری شدن کشیده است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع: Citations:
- Verywell Mind: www.verywellmind.com/what-is-the-unconscious-2796004?utm_source=chatgpt.com
- Verywell Mind: www.verywellmind.com/what-is-manifest-content-2795373?utm_source=chatgpt.com
- PMC: pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC5605558/?utm_source=chatgpt.com
- PubMed: pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/26236270/?utm_source=chatgpt.com
- Freud Museum London: www.freud.org.uk/exhibitions/paranoia/?utm_source=chatgpt.com