اشتراک گذاری
از خردهروایتهای یک خانواده تا کاتارسیس انسان معاصر
با نگاهی به کارنامهی ادبی رعنا سلیمانی، میتوان دریافت که تجربهی مهاجرت و دغدغههای اجتماعی و انسانی، همواره از مؤلفههای مهم و تکرارشونده در جهان ادبی او بودهاند.
او در آثارش به موضوعاتی چون زنان، دگرباشان و انسانهای بهحاشیهراندهشده پرداخته و زندگی و رنج کسانی را روایت کرده است که اغلب در روایتهای رسمی کمتر دیده میشوند.
مسیر داستاننویسی او از مجموعههایی مانند «لورکا در خیابان فرشته» و «میدونستی؟» تا رمانهایی چون «سندروم اولیس»، «زنده باد زندگی»، «یک روز با هفت هزار سالگان» و «خنش» امتداد یافته است.
در آخرین اثر او «خانهای که میسوزد» نیز میتوان همان علاقهی سلیمانی به زندگی آدمهای معمولی و زخمهای پنهان آنها را دنبال کرد؛ اما این بار خانه و خانواده به میدان اصلی روایت تبدیل شدهاند و در پسِ این روایت خانوادگی، فاجعهی سقوط هواپیمای اوکراینی قرار دارد؛ هواپیمایی که در هشتم ژانویه ۲۰۲۰، اندکی پس از برخاستن از تهران، با دو موشک پدافند هوایی سپاه پاسداران هدف قرار گرفت و هر ۱۷۶ سرنشین آن جان باختند.
این فاجعه تنها سقوط یک هواپیما نبود، بلکه به ترومایی جمعی و ملی تبدیل شد و جامعه را در سوگ و بهتی عمیق فرو برد.
در این داستان نویسنده به سراغ بازسازی مستقیم این فاجعه نمیرود بلکه او به جای آنکه هواپیما، موشک، سیاست و حادثه را در مرکز روایت قرار دهد، به داخل یک خانه میرود؛ به داخل یک خانواده.
وما به جای یک کلانروایت، با مجموعهای از خردهروایتها مواجهیم؛ روایتهایی که هرکدام تنها بخشی از حقیقت را در اختیار دارند.
ژانفرانسوا لیوتار در بحث معروف خود دربارهی کاتارسیس در وضعیت پستامدرن، از پایان یا بیاعتباری کلانروایتها سخن میگوید؛ یعنی جهانی که در آن روایتهای بزرگ و فراگیر دیگر نمیتوانند تجربهی همهی انسانها را در قالب یک حقیقت واحد توضیح دهند.
در چنین جهانی، حقیقت به مجموعهای از روایتهای کوچکتر تقسیم میشود.
«خانهای که میسوزد» نیز از همین منطق پیروی میکند.چرا که ما با راوی دانای کلی که حقیقت نهایی خانواده را در اختیار داشته باشد مواجه نیستیم؛ بلکه با تجربههای متفاوت شخصیتها روبهرو میشویم.
بهرام، شخصیت محوری داستان، تمام عمر خود را صرف نگهداری از خانه کرده است. او نمیتواند بهآسانی از آن جدا شود، زیرا ترک خانه برای او فقط ترک یک ساختمان نیست؛ ترک بخشی از خودش و گذشتهای است که تمام زندگیاش را در آن ساخته است.
کف خانه، کاشیها، اتاقها، باغچه و اشیای آن، هرکدام بخشی از گذشته را در خود نگه داشتهاند.
اما همین خانه برای اقدس معنایی کاملاً متفاوت دارد؛ خانهای که برای او میتواند یادآور خشونت، اضطراب و فرسودگی خانوادگی باشد.
برای آناهیتا، دختر خانواده، گذشته اش در آن خانه زخمی است که همچنان با او زندگی میکند. وی حتی، در برابر توصیهی تراپیست که از او میخواهد گذشته را رها کند، مقاومت میکند؛ زیرا از نظر او گذشته چیزی نیست که بتوان بهآسانی از آن عبور کرد؛ گذشته درون او باقی مانده است.
با نگاهی به کارکرد کاتارسیس در سنت کلاسیک، بهویژه در نظریهی ارسطو دربارهی تراژدی، میتوان آن را تجربهای عاطفی و در عین حال ساختارمند دانست؛ تجربهای که در پیِ مواجهه با ترس و شفقت، مخاطب را به نوعی دگرگونی و رهایی میرساند. اما جهان انسان معاصر دیگر الزاماً جهانی نیست که بتوان برای هر بحران در آن نقطهی پایانی یافت. انسان امروز با بحرانهایی روبهروست که لزوماً پایان مشخصی ندارند: مهاجرت، از دست دادن خانه، فروپاشی خانواده، تنهایی، گسست نسلی، بحران هویت و، مهمتر از همه، زندگیکردن با گذشتهای که حاضر نیست گذشته شود. و براستی، اگر انسان معاصر دیگر به یک حقیقت نهایی، یک نظم نهایی و یک پایان قطعی باور ندارد، کاتارسیس او چگونه و در کجا اتفاق میافتد؟
خانهای که میسوزد» را میتوان پاسخی ادبی به همین پرسش دانست.
در این رمان، شخصیتها با یک مسئلهی واحد و قابل حل روبهرو نیستند. آنها در شبکهای از تجربهها، خاطرات و زخمهای قدیمی گرفتارند. گذشته دائماً وارد زمان حال میشود و زمان حال نیز به نوبهی خود گذشته را بازتفسیر میکند. به همین دلیل، روایت خطی جای خود را به روایتی میدهد که در آن زمانها بر یکدیگر میلغزند و تجربههای گذشته در اکنون دوباره معنا پیدا میکنند.
کاتارسیس معاصر الزاماً پایان رنج نیست؛ آگاهی از شکل رنج است.
و همین، تفاوت اساسی میان کاتارسیس کلاسیک و کاتارسیس جدید را در «خانهای که میسوزد» آشکار میکند.
.
