اشتراک گذاری
افشاي كيفيت زندگي
ارشك كياني
«و حاضرين در عمق وجودشان احساس رضايت دارند، از اينكه اوست كه مرده و ما كه زندهايم. نوعي فكر خاموش كه همواره مرگ براي خانه همسايه است.»
«مرگ ايوان ايليچ» يكي از عميقترين واكاويهاي فلسفي در مورد مقوله مرگ است كه صحنهآرايي آن در آخرين دهههاي قرن نوزدهم «حدفاصل سالهاي ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۶ ميلادي» توسط لئو تولستوي به تصوير كشيده ميشود. زندگي يك قاضي سرشناس، متمول، داراي نفوذ اجتماعي و برخوردار از رفاهيات اجتماعي كه در ۴۵ سالگي و اوج شكفتگي بايد ناگهان با مرگ ايليچ واقعي مواجه شود. ادبيات كلاسيك جهان، صرفا ميراثي فرهنگي يا مجموعهاي از روايتهاي تاريخي نيست، بلكه نوعي آينه عميق از وضعيت انسان است. در اين ميان، «مرگ ايوان ايليچ» يكي از صريحترين و بيرحمانهترين مواجههها با مساله زيستن و مردن است؛ متني كه در آن، مرگ نه يك حادثه، بلكه افشاي كيفيت زندگي است.درآمدي بر اين اثر، ما را ناگزير به درك گستردهتري از زمينه فرهنگي آن ميكشاند: فرهنگ روسيه. فرهنگي كه بيش از آنكه صرفا يك فرهنگ ملي باشد، ميدان كشمكشهاي دروني انسان است؛ فرهنگ روحهاي معذب، انسانهاي درگير با رنج و ذهنهايي كه همواره در مرز ايمان و شك، معنا و پوچي و زندگي و نابودي در نوسانند. در اين معنا، فرهنگ روسي، فرهنگ «فريادهاي فروخورده» است؛ پژواك رنج انسانهايي كه در جهان مدرن، جاي خود را نمييابند.ادبيات روسيه بيش از آنكه توصيف زندگي باشد، نوعي شورش عليه صورتهاي تثبيت شده زندگي است؛ شورشي عليه ظاهر، عليه نظمهاي بيروح و عليه زندگيهايي كه در آن، انسان از تجربه اصيل بودن محروم شده است. تولستوي در اين سنت، نه يك نويسنده صرف، بلكه يك افشاگر است؛ كسي كه لايههاي ظاهري زندگي را كنار ميزند تا به هسته لرزان و دردناك آن برسد.در چنين زمينهاي «مرگ ايوان ايليچ» داستان انساني است كه در اوج موفقيت اجتماعي و رفاه، ناگهان با فروپاشي بدن و معنا روبهرو ميشود. ايوان ايليچ، قاضياي است كه تمام زندگي خود را بر نظم، قانون و «درست بودن» بنا كرده؛ اما همين منطقِ درستي، به تدريج او را از زندگي واقعي جدا كرده است. آنچه او زيسته، بيش از آنكه زندگي باشد، اجراي يك نقش بوده است. در مواجهه با مرگ، اين نقش فرو ميريزد. آنچه باقي ميماند، پرسشي بنيادين است: آيا او واقعا زندگي كرده است؟در اين نقطه، مرگ ديگر پايان نيست، بلكه نوعي روشن شدن است؛ لحظهاي كه در آن، حقيقت زندگي از زيرلايههاي توهم بيرون ميآيد. در همين افق است كه جملهاي ساده اما تكاندهنده معنا پيدا ميكند: تنها امر ابدي، خودِ تغيير است.در واپسين لحظات روايت، وقتي «درآمد كه حضرات ايوان ايليچ مرحوم شد» زبان سرد و اداري جهان، مرگ يك انسان را در قالب جملهاي بيروح ثبت ميكند؛ اما آنچه در پس اين جمله پنهان است، نه صرفا پايان يك زندگي، بلكه افشاي تمام آن چيزي است كه زندگي ميتوانست باشد و نشد. از اين منظر، خوانش ادبيات كلاسيك، صرفا بازگشت به گذشته نيست، بلكه تمريني براي ديدن دوباره زندگي است. تولستوي، داستايفسكي و ديگر نويسندگان بزرگ، ما را با اين حقيقت روبهرو ميكنند كه مساله اصلي انسان، نه مرگ، بلكه كيفيت زيستن است و اينكه هر زندگي، پيش از آنكه پايان يابد، بايد از نو پرسيده شود.آنچه انسان را از مرگ ميهراساند، مرگ نيست، خود زندگي است كه آن را آنچنانكه شايسته است، نزيسته. «مرگ ايوان ايليچ» بيش از آنكه يك رمان باشد، مانند برشي مقطعي از زندگي، تصويري دردناك از عرض زندگي انسان معاصر را به تصوير ميكشد. قاضي دادگاه كه يگانه رسالت خود را اجراي دقيق و بينقص قانون و راز رشد و تعالي خود را بينقص بودن و در لذت كمالجويي مييابد و از رهگذر آن به شهرت، قدرت و ثروت رسيده، ناگهان در اوج احساس جاودانگي و لذات مادي، خود را در برابر پزشكي ميبيند كه در قامت قاضي ديگر، بيرحمانه او را مجاب به دستورات بيچونوچرا و در نهايت تسليم مرگ فرا ميخواند. تنها در واپسين لحظات زندگي است كه احساس ميكند زندگي كرده و ديگر از مرگ نميترسد.
آنجاست كه تنها با گراسبم پيشخدمت وفادار و روستازاده خود و فرزند خردسالش كه او را به اعماق لحظات زندگي واقعياش در دوران كودكي ميبرند، احساس خوشبختي و پيوند عميق انساني ميكند، زيرا كه تنها در دوران كودكي و در روستاي زادگاهش و در پيوند با خانوادهاش حس زندگي به او دست ميداد. «چنانكه در سنت انجيل، دانه گندم اگر بر زمين نيفتد و نميرد، تنها ميماند؛ اما اگر بميرد، ثمر بسيار ميآورد، ميتوان گفت مرگ نيز در افق انديشه ديني و ادبي، نه پايان كه امكان زايش معناست و در همين امتداد استعاري است كه ميتوان به جهان معنايي برادران كارامازوف انديشيد؛ جايي كه كلام مسيح، نه به مثابه نقل تاريخي، بلكه به عنوان افقي براي فهم رنج، ايمان و رستگاري، در مركز كشمكشهاي روح انساني قرار ميگيرد.» در چنين چشماندازي، لحظات احتضار ايوان ايليچ نيز در اثر تولستوي، از سطح يك روايت صرفا زيستي فراتر ميرود و به لحظهاي براي گشودگي معنا بدل ميشود؛ لحظهاي كه در آن، انسان نه با مرگ، بلكه با امكان فهم زندگي مواجه ميشود و دقيقا در همين لحظات پاياني احتضار ايوان است كه تولستوي با پرسش چرايي زندگي، مرزهاي ادبيات را تا دروازههاي فلسفه جابهجا ميكند.
اعتماد
