اشتراک گذاری
نويسندهاي كه اسطوره و عرفان را به كار آگاهي مدرن بست
هما شهرامبخت
شهرنوش پارسيپور در آغاز روزهاي تعطيل هفتهاي كه در آن هستيم، در سانفرانسيسكو، ايالات متحده امريكا از دنيا رفت. او كه در سال ۱۳۲۴ در تهران به دنيا آمده بود، از همان سالهاي جواني به ادبيات و علوم انساني گرايش پيدا كرد. تحصيل در علوم اجتماعي، آشنايي با فرهنگ و ادبيات چين و سپس تجربه زيستن در ايران پيش و پس از انقلاب، چشماندازي گسترده براي او فراهم آورد كه بعدها در آثارش بازتاب يافت. زندگي او نيز همچون بسياري از شخصيتهاي داستانهايش از فراز و نشيبهاي سياسي و اجتماعي دور نماند؛ زندان، سانسور، مهاجرت و زندگي دور از سرزمين آبايي، تجربههايي بودند كه شخصيت او را چندبعدي و نگاه او را به مفاهيمي چون آزادي، هويت و قدرت پيچيدهتر كردند.
با اينهمه، فروكاستن نوشتههاي شهرنوش پارسيپور به زندگي شخصي يا مواضع اجتماعياش، خوانشي ناقص از جهان داستاني او به دست ميدهد. رمانهاي او بيش از آنكه بازتاب مستقيم تجربههاي زيسته نويسنده باشند، از همنشيني سنتهاي گوناگون فكري و فرهنگي شكل گرفتهاند و همين ويژگي، آثار او را از هر طبقهبندي ساده فراتر ميبرد.
عبور از تقابلهاي رايجِ زن/ مرد
در تاريخ داستاننويسي معاصر ايران، معدود نويسندگاني را ميتوان يافت كه جهان داستانيشان تا اين اندازه بر مرز واقعيت و خيال، خودآگاه و ناخودآگاه بنا شده باشد. پارسيپور از همان نسل نويسندگاني است كه ادبيات را صرفا وسيله روايت زندگي روزمره نميدانستند، بلكه آن را راهي براي كشف لايههاي پنهان انسان و جامعه ميديدند. يكي از دلايل ماندگاري آثار او، چندلايگي جهان داستاني او است. تاريخ و سياست و زندگي روزمره در رمانهايش درهم ميآميزند، بيآنكه يكي بر ديگري غلبه كند. از همين رو، آثار او همواره امكان خوانشهاي گوناگون را فراهم آوردهاند؛ گروهي آنها را از منظر نقد فمينيستي بررسي كردهاند، گروهي بر رئاليسم جادويي تاكيد داشتهاند و گروهي ديگر، تاثير رمان مدرن اروپا را در شكلگيري جهان داستاني او برجسته كردهاند. بااين همه، خوب يا بد، درست يا غلط، نقد فمينيستي بيش از ديگر رويكردها با نام پارسيپور پيوند خورده است. گرچه خود اذعان داشت كه فمينيست نيست، چون فعاليت تشكيلاتي در اين زمينه ندارد. زنان در رمانهاي او شخصيتهايي حاشيهاي نيستند، بلكه روايت را پيش ميبرند، تصميم ميگيرند، شكست ميخورند و دوباره برميخيزند. اهميت اين شخصيتها در آن است كه تجربه زن ايراني را به متن ادبيات معاصر منتقل ميكنند. با وجود اين، فروكاستن آثار او به بيانيهاي فمينيستي، تصويري كامل از انديشهاش به دست نميدهد.
كاربست اسطوره براي بازشناسي اكنون
اسطوره نيز در آثار پارسيپور حضوري بنيادين دارد، اما نه براي بازسازي گذشته، بلكه براي تفسير اكنون. شخصيتها و نمادهاي اسطورهاي در رمانهاي او حافظهاي زندهاند كه تجربه امروز را به گذشتههاي دور پيوند ميزنند. از همين منظر، عناصر شگفت نيز بخشي از منطق دروني روايتند. دگرديسي، مرگ و تولد دوباره و درهمريختن مرز واقعيت و خيال، ابزارهايي براي آشكار كردن لايههاي پنهان حقيقتند، نه صرفا شگردهايي براي شگفتزده كردن خواننده.
عرفان؛ رويارويي با نادانستهها
عرفان نيز در جهان داستاني او جايگاهي ويژه دارد، اما نه به معناي تكرار آموزههاي سنتي. شخصيتهاي پارسيپور در جستوجوي حقيقتند، اما اين جستوجو كمتر به يقين ميانجامد. عرفان در آثار او بيش از آنكه مقصد باشد، مسيري براي رويارويي انسان با ترديدها و نادانستههاي خويش است. در كنار ستايش گسترده، آثار پارسيپور همواره محل اختلاف نظر منتقدان نيز بودهاند. برخي، فراواني ارجاعات اسطورهاي و ادبي را موجب كاهش انسجام روايت دانستهاند و معتقدند شماري از شخصيتها بيش از آنكه بهطور طبيعي در داستان رشد كنند، حامل مفاهيم نمادينند. در مقابل، گروهي همين ويژگي را مهمترين امتياز آثار او ميشمارند و آن را نشانه توانايي نويسنده در پيوند دادن سنتهاي گوناگون روايي و فرهنگي ميدانند. درباره تصوير مردان در آثار او نيز ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. شماري از منتقدان، شخصيتهاي مرد را عمدتا يكسويه و ستمگر ميدانند، درحالي كه مدافعان پارسيپور بر اين باورند كه او در پي ترسيم همه مردان نبوده، بلكه ساختارهاي تاريخي قدرت را روايت كرده است. با وجود اين اختلافنظرها، در جايگاه پارسيپور به عنوان يكي از مهمترين نويسندگان داستاني معاصر ايران كمتر ترديدي وجود دارد. او زبان روايت زنانه را گسترش داد، اسطوره را به متن زندگي امروز آورد و نشان داد كه رمان ميتواند همزمان عرصه انديشه، تخيل و نقد اجتماعي باشد. شخصيتهاي او هيچگاه به پاسخ نهايي نميرسند؛ آنان همواره در جستوجوي هويت، آزادي، عشق و معناي زندگياند و همين پويايي، جهان داستاني پارسيپور را همچنان زنده و خواندني نگه داشته است. از اين رو اگر بخواهيم جايگاه پارسيپور را در ادبيات معاصر ايران بشناسيم، بايد او را نويسندهاي بدانيم كه زبان داستان را از روايت صرف رخدادها به عرصه تاويل و نماد گسترش داد؛ رويكردي كه آثارش را به متوني چندلايه تبديل كرده است؛ آثاري كه خواننده در هر بار بازخواني، معناهاي تازهاي از آنها كشف ميكند.
رمانهاي پارسيپور؛ جهانهاي پيوسته
اگر رمانهاي پارسيپور را در كنار يكديگر بخوانيم، با مجموعهاي از روايتهاي پراكنده روبهرو نيستيم، بلكه با جهاني پيوسته مواجه ميشويم كه در آن شخصيتها، نمادها و درونمايهها از كتابي به كتاب ديگر دگرگون و كاملتر ميشوند. هر رمان مرحلهاي تازه از تامل او درباره زن، قدرت، تاريخ و آزادي را پيش مينهد و مطالعه آنها بر اساس ترتيب انتشار، مسير تحول انديشه و شيوه روايتش را آشكار ميكند. همين نگاه در شيوه روايت نيز ادامه مييابد. پارسيپور برخلاف بسياري از نويسندگان واقعگرا كه پيرنگي منظم و علت و معلولي را دنبال ميكنند، به تدريج ساختار داستان را از نظم كلاسيك دور ميكند. زمان در آثار او بارها گسسته ميشود، خاطره جاي حال را ميگيرد، رويا با واقعيت درميآميزد و شخصيتها گاه در فضايي حركت ميكنند كه مرز ميان جهان بيروني و ذهني از ميان رفته است.
زن؛ نقطه عزيمتِ روايت
نخستين رمان شهرنوش پارسيپور، «سگ و زمستان بلند» در ميانه دهه پنجاه خورشيدي منتشر شد؛ رماني كه در ظاهر، زندگي خانوادهاي از طبقه متوسط تهران را روايت ميكند، اما در لايههاي عميقتر خود، تصويري از جامعهاي به دست ميدهد كه در آن روابط خانوادگي، ساختار قدرت و سرنوشت زنان بهگونهاي درهمتنيده شكل گرفتهاند. اين اثر، بسياري از ويژگيهايي را در خود دارد كه بعدها به مولفههاي شاخص جهان داستاني پارسيپور بدل شدند؛ روايت از منظر زن، توجه به تجربه زيسته و جزييات زندگي روزمره، زبان صميمي و حركت تدريجي از واقعگرايي به فضايي فراواقعي.
در اين رمان، زن تنها يكي از شخصيتهاي داستان نيست، بلكه نقطه عزيمت روايت است. جهان از خلال ذهن و تجربه او ديده ميشود و خانواده، جامعه و حتي تاريخ، از همين منظر معنا مييابند. اين جابهجايي زاويه ديد در فضاي ادبي آن روزگار اهميت فراواني داشت، زيرا ادبيات معاصر فارسي هنوز عمدتا تجربه زنان را از دريچه نگاه مردانه بازنمايي ميكرد. اين دگرگوني تنها به انتخاب راوي محدود نميشود، بلكه در زبان روايت نيز بازتاب مييابد. واژگان مربوط به خانه، آشپزي، پوشاك، زايش، آرايش و روابط خويشاوندي حضوري پررنگ دارند و نشان ميدهند آنچه پيشتر در ادبيات امري حاشيهاي به شمار ميرفت، اكنون به مركز روايت راه يافته است. خانه ديگر صرفا محل وقوع رخدادها نيست، بلكه به يكي از عرصههاي اصلي كشمكش قدرت تبديل ميشود. حتي رنگها نيز كاركردي نمادين پيدا ميكنند؛ بهويژه رنگ سفيد كه در موقعيتهاي گوناگون، طيفي از معنا، از پاكي و معصوميت تا خلأ، فقدان و مرگ را در خود جاي ميدهد. با وجود غلبه فضاي واقعگرايانه، «سگ و زمستان بلند»از چارچوب يك رمان خانوادگي فراتر ميرود. مرگ حسين در آغاز داستان تنها يك رويداد روايي نيست، بلكه از همان صفحات نخست، سايه فقدان را بر سراسر روايت ميگستراند. در فصل پاياني نيز مرز ميان واقعيت بيروني و جهان ذهني شخصيتها فرو ميريزد و فضايي سوررئاليستي پديد ميآيد؛ گرايشي كه بعدها به يكي از شناسههاي مهم شيوه داستانپردازي پارسيپور تبديل شد.
زنان و شيوههاي گوناگون زيستن
با انتشار «زنان بدون مردان» اين نگاه اجتماعي صورتي نمادينتر پيدا ميكند. رمان، داستان پنج زن با پيشينهها و سرنوشتهاي متفاوت است كه سرانجام در باغي گرد هم ميآيند؛ باغي كه بيش از آنكه مكاني جغرافيايي باشد، فضايي آرماني براي رهايي از مناسبات سلطه است. هر يك از اين زنان نماينده شكلي از زيستن در جامعه مردسالارند و مسير زندگي آنان، گونهاي متفاوت از واكنش به اين ساختار را بازميتاباند.
مونس، شايد مهمترين شخصيت رمان، مسير آگاهي را از دل مرگ ميپيمايد. او پس از تجربه مرگ و بازگشت، جهان را از منظري ديگر ميبيند و به تدريج از زني مطيع به انساني مستقل تبديل ميشود. در مقابل، مهدخت براي حفظ پاكي مطلق، از جهان انساني فاصله ميگيرد و در يكي از مشهورترين صحنههاي رمان به درخت بدل ميشود. زرينكلاه كه سالها بدنش موضوع معامله بوده است، با ديدن مردان بيسر، نفرت انباشته خود را در قالب تصويري فراواقعي تجربه ميكند و سرانجام در زايش گل نيلوفر، امكاني براي تولدي دوباره مييابد. فرخلقا نيز با گسستن از ازدواجي تحقيرآميز، ميكوشد اختيار زندگي خويش را بازيابد. اين دگرگونيهاي نامتعارف را نميتوان صرفا خيالپردازي دانست. رئاليسم جادويي در آثار پارسيپور، كاركردي اعتراضي دارد. جايي كه واقعيت توان بيان خشونت، سركوب يا آرزوي آزادي را ندارد، نويسنده از زبان اسطوره و شگفتي بهره ميگيرد. تبديل شدن انسان به درخت يازاده شدن گل از بدن يك زن، در منطق اين جهان، امري طبيعي است، زيرا حقيقت رواني شخصيتها را بهتر از واقعگرايي محض آشكار ميكند.
استقلال انديشه، درونمايه رمان
پارسيپور با «عقل آبي» گامي ديگر برميدارد و از نقد ساختارهاي اجتماعي به تاملي فلسفي درباره زن و مرد ميرسد. اين رمان، برخلاف آثار پيشين، پيرنگي خطي ندارد. روايت از دل گفتوگوها، سفرهاي ذهني، ارجاعات اساطيري و جريان سيال ذهن شكل ميگيرد. شخصيتها از مرز زمان و مكان عبور ميكنند و خواننده نيز ناگزير است منطق كلاسيك داستان را كنار بگذارد.
در اين اثر، مساله اصلي ديگر صرفا تبعيض اجتماعي نيست، بلكه استقلال انديشه است. زن داستان بارها تاكيد ميكند كه ميانديشد و همين انديشيدن، اساس هويت او است. از اين منظر، بدن تنها يكي از ابعاد وجود انسان است و هنگامي كه جامعه زن را به جسمي خاموش تقليل ميدهد، در حقيقت امكان تفكر و آفرينندگي را از او سلب ميكند. پارسيپور اين وضعيت را محدود به زنان نميداند؛ مرد نيز با سركوب بخش زنانه وجود خود، از بخشي از توان خلاقه خويش محروم ميشود. از همين رو، رمان بر آشتي نيروهاي زنانه و مردانه در وجود انسان تاكيد ميكند؛ برداشتي كه بيش از آنكه به تقابل دو جنس بينجامد، به تكميل يكديگر ميانديشد.
در اين ميان، حضور شخصيتهايي چون سنتور و ارجاعات مكرر به اسطوره، نشان ميدهد كه نويسنده براي بيان مسائل زمان معاصر، زبان اسطوره را كارآمدتر از زبان گزارش اجتماعي ميداند. اسطوره در آثار او نه يادگار گذشته، بلكه ابزاري براي انديشيدن به اكنون است.
بينامتنيت با حافظه ادبي ايراني
اوج اين گرايش را ميتوان در «طوبا و معناي شب» مشاهده كرد؛ رماني كه گستره زماني آن از اواخر دوره قاجار تا دهههاي مياني قرن چهاردهم خورشيدي امتداد مييابد و تاريخ معاصر ايران را از منظر زندگي يك زن روايت ميكند. طوبا در آغاز، دختري است در جستوجوي حقيقت، اما زندگي او به تدريج به آينهاي براي نمايش تحولات سياسي، اجتماعي و معنوي ايران تبديل ميشود.
يكي از مهمترين ويژگيهاي اين رمان، درهمتنيدگي لايههاي گوناگون فرهنگي است. شخصيتها تنها افراد يك داستان نيستند؛ بسياري از آنان بر الگوهايي كهن استوارند. پژوهشهاي ادبي نشان دادهاند كه پارسيپور در اين اثر از اسطورههاي ملل مختلف، متون عرفاني، ادبيات كلاسيك فارسي و حتي رمان مدرن جهان بهره گرفته است. درخت انار، ليلا، شاهزاده گيل و بسياري از عناصر ديگر، در مرز ميان شخصيت داستاني و كهنالگو حركت ميكنند و همين امر به رمان ساختاري چندلايه ميبخشد.
البته همين ويژگي، محل اختلاف منتقدان نيز بوده است. برخي پژوهشگران معتقدند ارجاعات گسترده به متون و اسطورههاي مختلف، گاه چنان آشكار و انباشته ميشود كه انسجام روايت را كاهش ميدهد و خواننده حضور مستقيم منابع الهام را احساس ميكند. در مقابل، گروهي ديگر اين بينامتنيت را نقطه قوت رمان ميدانند و بر اين باورند كه پارسيپور توانسته است حافظه تاريخي، ادبي و اسطورهاي فرهنگ ايراني را در قالب روايتي تازه بازآفريني كند.
وجه مشترك اين چهار رمان، حركت تدريجي از واقعيت به نماد است. پارسيپور هرچه پيشتر ميرود، كمتر به بازنمايي مستقيم جهان بيرون اكتفا ميكند و بيشتر به زبان اسطوره، رويا و ناخودآگاه روي ميآورد. او به جاي آنكه صرفا درباره جامعه سخن بگويد، ميكوشد ساختارهاي پنهاني را آشكار كند كه در طول تاريخ، ذهن و زندگي انسان را شكل دادهاند. از همين رو، آثار او را بايد بيش از آنكه اسناد اجتماعي بدانيم، روايتهايي نمادين از تاريخ، حافظه و جستوجوي آزادي انسان تلقي كرد.
اعتماد
