این مقاله را به اشتراک بگذارید
پدیده کلیدر /
محمد قاسم زاده (نویسنده و منتقد)/
کلیدر یک پدیده است و درست مثل پدیدههای طبیعی حاصل ممارست صاحب اثر. ممارستی که از نخستین داستان کوتاه دولتآبادی یعنی «ته شب» آغاز شد و در «اوسنه باباسبحان» شکل زبانی خود را پیدا کرد و در «جای خالی سلوچ» موفقیتش را نشان داد و در «کلیدر» به پدیده بدل شد. درست ۳۵ سال پیش بود که دو جلد از رمان کلیدر منتشر شد. دو جلدی با حساب دهجلدی فعلی، آن را باید چهار جلد نخست دانست. این هم پدیدهیی بود که تا آن روز در ادبیات خلاقه ما سابقه نداشت، هرچند در پاورقیهای مطبوعاتی، بهویژه در انتشار آثار حسینقلی مستعان بیسابقه نبود. ما نمیدانستیم با این پدیده که بخشی از رمان منتشر شده و وعده انتشار مابقی آن را دادهاند، چگونه برخورد کنیم. البته این دودلی مانع نبود که کتاب را نخریم و نخوانیم. خریدیم و خواندیم، هرچند دوسال طول کشید تا مجوز انتشار دیگر مجلدات صادر شود ولی این پدیده با همان دو جلد، چهره دیگری را نشان داد. نویسنده میخواهد زندگی و سامان مردمی را در شرق ایران و در خراسان روایت کند، آن هم نه با ایجاز که اینبار او تطویل را برگزیده تا به تمام زوایای زندگی روحی و مادی این مردم سر بزند و در این میان کار دولتآبادی سخت است. او میخواهد راوی حیات مردمی باشد که نویسندگان ایرانی از طلوع ادبیات این سرزمین زندگی آنها را روایت کردهاند. از گوسانها گرفته که دورهگردهایی داستانگو در شرق ایران بودند و داستانهای افسانهیی روایت میکردند، برکنار از روایت رسمی که دستگاههای حکومتی تبلیغ میکردند و همانها بودند که روایتهای غیر اوستایی را زنده نگه داشتند و بعدها همین روایتها به فردوسی رسید، یکی از این داستانها، حکایت پهلوانی رستم تا بعدها که بیهقی آمد و در کنار تاریخ از زندگی مردم گفت و بعد دیگرانی آمدند و آمدند تا روزگار ما. از اینرو کار دولتآبادی از همان آغاز دشوار بود و سربلند برآمدن از این کار نشان سختکوشی نویسنده.
جلوه دیگر این پدیده، پراهمیتتر از دیگر جلوهها است. تبدیل روایتی که سرچشمه واقعی دارد به ادبیات. روایتی که مردم، حداقل مردم آن ناحیه هنوز یاد و خاطره آن را فراموش نکردهاند. کلیدر، در کلیت خود هم وامدار حکایت «گلمحمد» است و هم نیست. تلنگری که گلمحمد و قصهاش به ذهن نویسنده زد، بیشک ذهن او را به راه انداخت تا او برود و رمانش را بنویسد. اما کلیدر رمانی است مستقل و وامدار آن قصه نیست چراکه خوانندگان، هیچیک این رمان را با آن واقعه مقایسه نمیکنند. برای موفقیت رمان، کافی است آن را با داستانهای بلندی مقایسه کرد که درباره وقایع تبریز در انقلاب مشروطه، جنگ تنگستانیها در جنوب و وقایع جنگل در گیلان نوشته شده. متاسفانه این آثار چنان مرعوب واقعه شدهاند که در پی آن حرکت میکنند و بهگونهیی گزارشگر واقعهیی هستند که خود گاه شاهد آن نبودهاند. به این دلیل واقعه اصلی همیشه بر آن داستان سنگینی میکند. حال آنکه کلیدر فارغ از قصه گلمحمد به راه خود میرود، چراکه نویسنده ادبیات و رمان خلق کرده و گزارشگر هیچ واقعه از پیش موجود نیست.
گلمحمد، اسطوره میشود…
|
دکتر احمد ابومحبوب استاد دانشگاه
![]() کلیدر، داستان غم و بیخودی و اندوه مذلت بشر است که او را به خشم و خشونت وامیدارد؛ و چنین است که مظلوم، اسطوره میشود و برایش افسانهها میسازند؛ «گلمحمد»، فریدون میشود، سیاوش میشود، رستم دستان میشود و داستانی که سینه به سینه نقل میشود… |
دکتر عبدالحسین فرزاد استاد دانشگاه
![]() کلیدر، عرصه قدرتنمایی زبان شیرین فارسی در حوزه توصیف و روایت است. به بیان دیگر آنچه کلیدر را جذاب میکند، فخامت زبان است. زبانی که هم تاریخ بیهقی است هم مرزباننامه، هم اسرارالتوحید و هم شاهنامه و درعینحال خودش است: زبان کلیدر. این رمان تجلی و تبلور حادثهها در بنیان مرصوص زبانی بسیار لطیف و درعین حال پرانرژی همچون تار ابریشم است. زبان کلیدر، روایت داستانی را به روایت شعری ترجمه میکند. در روایت داستانی، غالبا این گذشته است که متکاثف و فشرده میشود، اما در روایت شعری، حال و آینده متراکم میشود. زبان کلیدر، گذشته و حال را در برابر ذهن خواننده درهم فشرده میکند و درهم میتند و به معجونی شگفت درمیآورد که همزادپنداری را به طرز هولناکی ممکن میسازد تا آنجا که مخاطب گویی داستان خودش را درحال زندگیکردن است. از اینرو است که هرکس خواندن کلیدر را آغاز کند دیگر آن را زمین نمیگذارد و شاید هم آن را بارها و بارها بخواند. نکتهیی اساسی در صحنهپردازیهای کلیدر هست که باید به آن توجه شود و آن این است که خواننده ناآگاه درهمتنیدگی و بافت صحنهها را ممکن است ملالآور و تکراری حس کند، درحالی که چنین نیست. دولتآبادی ذهن مخاطبش را از صحنهیی به صحنه دیگر میلغزاند تا او نیز در هزارتوی حوادث آنچنان غرق شود که به نوعی درک زمانه نسبت به کلیت روایت، برسد. به گمان من عنصر روایت در کلیدر تمامی لایههای خود را دارد. شخصیتپردازی دراین رمان عظیم، گاهی از مارکز هم قویتر است. او همه آدمهای جامعه را میشناسد و با آنها در این رمان از درون حشر و نشر دارد. از ژاندارم و مامور دولت گرفته تا دلاک حمام، ساربان، روسپی، صاحب شیرهکشخانه، زغالساز، چوپان، مطرب، تفنگچی، پینهدوز، عضو حزب و مبلغان حزب و امثال آن در کلیدر حضور دارند. در مورد درونمایه کلیدر تا آنجا که من دریافتم میتوان گفت که عنصر عشق، سازوکار اصلی کلیدر است. باید بگویم که همه عناصر رئالیستی و نقد اجتماعی را در این رمان از نظر دورنمیدارم اما عشق به شیوهیی زمینی در این رمان دلکش به سماع برخاسته است. میخواهم بیپرده بگویم اگر حافظ شیرازی، در ادبیات ما، عشق را به صورت عنصری جوهری به عنوان شناسنامه و میراث فرهنگ ایرانی، به جهان هدیه کرد و بزرگانی مثل گوته را به رقص درآورد، دولتآبادی همان عشق را اینبار با تبلوری انسانی با همان نمود جوهری در کشاکش میان مردن برای خواستن و زیستن، به ما ارزانی داشت. اینبار این نویسنده متفکر و چیرهدست ادبیات را در خدمت تصویرسازیهایی فراتر از واقعیت و خیال و نیز بومگرایی، قرار داد. اگر چه مقایسه تطبیقی آثار دولتآبادی را با نجیب محفوظ به دانشجویانم برای پایاننامه دادهام اما بدون اغراق باید بگویم نجیب محفوظ برای رسیدن به اثری چون کلیدر راه درازی در پیش دارد. هرچند آثار او قابل توجه است و نمیتوان کوچه مدق او را نستود. |
مجید روشنگر مترجم و روزنامهنگار
![]() اما اجازه میخواهم مختصری از روال انتخاب یک نویسنده یا شاعر به عنوان برنده جایزه نوبل سخن بگویم تا خواننده اندکی با این مقوله آشنا شود. هر سال از سراسر دنیا نویسندگان، منتقدان ادبی، سردبیران فصلنامههای ادبی، استادان دانشگاهها، روزنامهنگاران و دیگر شخصیتهای دستاندرکار نوشتن با ارسال نامه به کمیته جایزه نوبل، نویسنده یا شاعر انتخابی خود را برای دریافت جایزه پیشنهاد میکنند. اعضای ۹ نفره کمیته از روی این پیشنهادها و نامهایی که احیانا خود جمعآوری کردهاند، یک فهرست بلند از نامزدها را تهیه میبینند و در جلسات سری و محرمانه خود که هیچ کسی را به آن راه نیست، به جر و بحث میپردازند تا سرانجام با حذف نامها از فهرست بلند بالای خود، فهرست کوتاه پنج نفره را انتخاب کنند. سپس طی ماهها جر و بحث محرمانه دیگر بین خودشان، سرانجام از میان پنج نفر فهرست کوتاه، یک نفر را انتخاب و در روز معین او را طی مراسمی به جهانیان معرفی و جایزه نقدی بیش از یک میلیون دلاری را به برنده اهدا میکنند. نام آن چهار نفر دیگر هم هرگز فاش نمیشود و گویا تا ۴۰ سال محرمانه باقی میماند. اعضای ۹ نفره کمیته جایزه نوبل را پارلمان سوئد انتخاب میکند و این انتخاب مادامالعمر است و هیچ یک از اعضا حق استعفا ندارد. خب، میپرسید این قضایا چه ربطی به عدم انتخاب نویسندگان و شاعران ایرانی دارد؟ ارتباط قضیه در این است که ایران – چه در زمان شاه و چه در جمهوری اسلامی – به عضویت کنوانسیون جهانی کپیرایت (یا حق مولف) درنیامده است و به محض آنکه اعضای کمیته جایزه نوبل نامه و پیشنهادی دایر بر معرفی یک نویسنده ایرانی دریافت میکنند، آن را در سبد آشغال میاندازند زیرا ایران را عضو این باشگاه بینالمللی نمیبینند و لذا او را در این بازی جهانی راه نمیدهند. میگویند نخست ایران باید به این کنوانسیون جهانی بپیوندد تا بتواند از مزایای آن بهرهمند شود. این است دلیل عدم دریافت جایزه کلیدر و محرومماندن محمود دولتآبادی و بسیاری از نویسندگان و شاعران ایرانی از برخورداری از چنین موهبتی. دولت چین هم تا چند سال پیش عضو کنوانسیون جهانی کپیرایت نبود اما برای پیوستن به سازمان جهانی بازرگانی (که یکی دیگر از ارگانهای متعلق به سازمان ملل متحد است) ناچار شد به عضویت کنوانسیون جهانی کپیرایت درآید تا عضویتش در سازمان جهانی بازرگانی پذیرفته شود. به محض پیوستن چین به این پیمان جهانی دیدیم که یکی از نویسندگانش به دریافت جایزه نوبل نایل آمد. شنیدهام که ایران هم در نظر دارد برای عضویت در سازمان جهانی بازرگانی قدم پیش گذارد که در این صورت لازمه عضویت در این، قبول عضویت در آن دیگری یعنی عضویت در کنوانسیون بینالمللی کپیرایت است. من در ۴۸ سال پیش در نخستین شماره فصلنامه «بررسی کتاب» (مرداد ماه۱۳۴۴) تحت عنوان «مسوولیت ناشر و حرفهای دیگر» نوشتم که ایران باید به این کنوانسیون بپیوندد و در شماره ۲ بررسی کتاب (شهریور ۱۳۴۴) متن کامل «قرارداد جهانی حق طبع» را (به ترجمه زندهیاد جهانگیر افکاری) و باز «پروتکلهای ضمیمه قراردادجهانی حق طبع» را در شماره ۴ بررسی کتاب (آذر و دی ۱۳۴۴) منتشر کردم و در همه این سالها منادی پیوستن ایران به این قرارداد جهانی بودهام و هستم. اما جامعه نویسندگان و ناشران ایران هیچگاه آمادگی خود را برای این کار نشان نداده است. زندهیاد احمد شاملو در مقالهیی زیر عنوان «پیوستن به کپیرایت، یک عمل ضد فرهنگی» (آیندگان ادبی، پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۵۳) نوشت که «. . . پس پیوستن ما بدین پیمان (پیمان جهانی کپیرایت) چندان آشکارا با منافع مادی و معنوی ما متنافر است که، روراست، اقدام بدان میتواند به «سیاستی ضد فرهنگی» تعبیر شود.» دوست نویسنده دیگری در گفتوگو با من گفت که «آنها» نفت ما را میبرند و ما هم تلافی میکنیم و آثار ادبی آنها را میبریم که سادهلوحی این تعبیر اظهر منالشمس است. اگر نویسندگان کشورهایی مثل ترکیه، مصر و هند به دریافت جایزه نوبل مفتخر میشوند، دلیلش عضویت این کشورها در این پیمان جهانی است. در یک مثال ساده، اگر ایران عضو سازمان جهانی «فیفا» نمیبود، از شرکت تیم فوتبال ایران هم در جام جهانی خبری نبود. آری، چنین است که نویسندگان و شاعران ما در این مسابقه جهانی به دلیل عدم عضویت ایران در پیمان جهانی حق طبع، کنار گود ماندهاند و از ورود آنها به گود بازی جلوگیری شده است. |
مریم غفاریجاهد منتقد و مدرس دانشگاه
![]() ترس از مردان خانواده در وجود «صوقی» نامزد مدیار هم دیده میشود. او با وجود قرار قبلی مبنی بر فرار با مدیار، از ترس قیمش حاجحسین و نامزدش نادعلی، جرات بیرونآمدن ندارد و بعد هم دچار خشم نادعلی شده از خانه و کاشانه آواره میشود و سرانجام تحت سلطه مردانی دیگر درمیآید. زنها گرچه دنبال فرار از سلطه مرد هستند، سرانجام محتاج و گرفتار همان مردها میشوند. همچنانکه «شیرو» پس از ازدواج ناموفق، به سوی خانوادهیی برمیگردد که از همانجا فرار کرده بود. اما در وجود مارال چنین ترسی دیده نمیشود، او در تصمیمگیری برای ازدواج با گلمحمد نه به رضایت پدر فکر میکند و نه به عکسالعمل نامزدش. پیش از این گمان کرده «دلاور» از او دل بریده، ولی رفتار دلاور با گلمحمد در زندان نشان میدهد که چشم دلاور هنوز به دنبال مارال است. در رفتار مارال هنجارگریزی دیده میشود. در رابطه او با گلمحمد نشانی از حجب و حیای زنانه و پرهیز از تنهاماندن با مردی که محرم او نیست، وجود ندارد و بدون هیچ اعتراضی پیش از عقد ازدواج با او ارتباط برقرار میکند که با سنتهای رایج در میان اقوام و ملل ایرانی مطابق نیست. زمانی که برای گلمحمد نان میبرد و بیپروا میگوید، از امروز میخواهم با تو کار کنم و گفتوگوهای پس از آن، نشان از این دارد که مارال دارد خود را به گلمحمد عرضه میکند و میگوید که دیگر برای او «دلاور»ی وجود ندارد: «دیگر او برای من آن دلاوری که داشتم نبود، من هم برای او آن مارالی که داشت نبودم. هر دومان چیزهای دیگری بودیم… امیدش را از من برید.» زن مقتدر کلیدر که ریاست و مدیریت خانواده را بر عهده دارد «بلقیس» است. او زنی محکم است که از سختیها نمیترسد. افراد خانواده متکی به او هستند و در کنار او کلمیشی که پدر خانواده است، دیده نمیشود. حتی زمانی که کلمیشی میخواهد «شیرو» را از خانواده طرد کند، بلقیس با پاسخی محکم حرف او را رد میکند: «تو دیگر لب ببند، غصهام کم نیست!» این شخصیت یادآور دوران مادرسالاری و سلطه زنهاست: «در نظام سیاسی/ حقوقی، مادرسالاری زنان قدرت حقوقی و سیاسی را قبضه کرده بودند و روابط خویشاوندی مادرتباری بود.» (ستاری، ۲۱۱) بلقیس، دارای شجاعت ذاتی است؛ چنانکه در کشتن امنیهها به گلمحمد یاری میرساند و هنگام رفتن پسرانش به قتلگاه مویه نمیکند، بلکه میگوید: «بره نر برای کارد است.» و سر جنازه او هم، چنین میگوید: «خوشا به مردانگی تو… ای مرد مردان… خوشا به غیرتی که تو داشتی. » نقش بلقیس به عنوان مادر، متفاوت از نقش حاکمیت اوست. نقش او در اینجا مثل همه زنان ایرانی دفاع از فرزندان و به خطرافکندن خود و غصهخوردن به خاطر آنها است. چنین جملاتی نقش مادرانه او را نشان میدهد: «زینب بلاکش من، زینب بلاکش. چی به پیشانی من نوشته شده، چی؟» یا «غم کدام یکتان را بخورم، غم کدام یک؟» یا «کاش نزاییده بودمتان. » تحقق خواسته بلقیس با همه اقتدارش، وابسته به موافقت مردان خانواده است: «من میخواهم دخترم کنار دستم باشد. من این را از تو میخواهم گلمحمد.» شیرو، که در هنگام فرار از خانواده و ازدواج پنهانی آزادانه عمل کرده، اکنون باید منتظر تصمیمگیری مردان خانواده باشد و مادر نیز این را میداند. ذلت شیرو پیش خانوادهاش حکایت از سنگینی نگاه روی زنان ایل است. نگاهی که هیچگاه روی مردان خانواده نبوده است. بلقیس هنگام دفاع از شیرو برخلاف سنت عمل کرده، این تفاوت ناعادلانه را گوشزد میکند: «چه کرده است او مگر؟ غیر از کارهایی که هر کدام از شما به یک طریقی کردهاید یا میکنید؟» نقش مادرانه بلقیس در رابطه با «زیور» نیز نمایان است. رفتار بلقیس با زیور به عنوان مادرشوهر، نمادی از رابطه این دو قشر جامعه با هم است. بلقیس از نقطهضعف زیور که نازایی و بزرگسالی اوست، سوءاستفاده کرده و او را مورد سرزنش قرار میدهد و با تفکری خرافاتی اعتقاد دارد زیور، گلمحمد را جادو کرده است. زنان در جامعه ایرانی همواره تحت پوشش مردی قرار دارند و به او وابستهاند. مارال با اینکه دختری قویبنیه است و میتواند از پس مردی چون صمصامخان برآید و او را از خود براند، مجبور است برای آسایش خود به خانواده پدری پناه ببرد. او برای گلمحمد همسری وفادار و فداکار است و همچون اکثر زنان، گوشوارههایش را به گلمحمد میدهد تا بفروشد و لوازم مورد نیازش را تهیه کند. زیور نیز به خاطر همین وابستگی، در سکوتی تلخ، ورود مارال را به زندگیاش نظاره میکند. وفاداری به شوهر را در رفتار شیرو نیز میبینیم. با اینکه بین شیرو و ماهدرویش دعوای سختی در گرفته و آن دو با هم رابطه خوبی ندارند، به خاطر طرفداری از شوهرش که یکی از افغانها سر مرافعه با «بندار»، او را از بام به زیر انداخته و ناکار کرده؛ استخوانهای افغان را با ضربات چوب خرد میکند. به موجب همین شجاعت و تعصب ایلی هنگام مواجهه با «شیدا» – پسر اربابش- گزنی در دست دارد و او را تهدید میکند؛ با اینکه شیدا را میخواهد، اما به خاطر شوهر داشتنش از او دوری میکند. تعصب ایلی در خون خانواده کلمیشی جریان دارد: «همین عصبیت ایلیاتی است که بیگمحمد را وامیدارد به قلعه چمن تاخته یک گیله از گیسوان خواهرش شیرو را ببرد. » و مردان خانواده را از زیر بار ننگ بیرون آورد، اما شیرو نیازمند مردی است که او را حمایت کند و ماهدرویش چنین مردی نیست؛ به همین دلیل او به سوی خانوادهاش میرود. رفتار مارال نیز نمونهیی از شجاعت و تعصب ایلی است. او که در میان کوه و صحرا بزرگ شده، ترجیح میدهد به جای نشستن در خانه، همراه شوهرش به جنگ خانها برود: «من را چه جور زنی دیدهیی تو، که بنشینم و بچه نگه دارم فقط؟» زیور در خانواده محبوبیتی ندارد و اصلا دیده نمیشود. نشانی از شجاعت هم در او نیست. ویژگی شاخص او مثل همه زنها، عشق به شوهر و ترس از دستدادن اوست؛ چنانکه در ابتدای ورود مارال چنین حسی در او پیدا شده و انتظار میرود با حرارت بیشتری از زندگی خود دفاع کند، اما همه خشم او در حد حرفهایی است که در دل با خود میزند. مگر یکبار که به مارال میگوید: «گر برایم یقین شود که چشم به شویم داری، قسم به همین نماز شام چشمهایت را از کاسه بر میکنم. » اما هنگامیکه مارال، زن گلمحمد میشود، هیچ صدایی از او درنمیآید. نماد کاملی از زن منفعل و تو سریخور. او از شرم به صحرا پناه میبرد و خودش را پنهان میکند و میگذارد آن دو به راه خود بروند. رسم چند همسری در میان ایلیاتیها چندان غریب نیست و زنهای ایلیاتی به حضور زن دیگر در زندگی خود اعتراضی ندارند، به ویژه اینکه فرزندی هم نداشته باشند. «خانواده ایلیاتی در سیمای نوزاد پسر، جانشینی برای پدر میبیند و او را نمودی از اقتدار و عنصر عصبیت عشیره میپندارد، آنچه از این ارزشگذاری برمیآید پیوند میان باورهای ایلیاتی با اموری است که به مصالح معاش خانواده و طایفه کمک میکند، عالیترین نمود این باور را در رنج طاقتفرسای زیور از یکسو و شادی فزاینده مارال به دلیل نازایی و باروری میتوان دید.» با اینوجود، رفتار منفعل زیور در برابر مارال عجیب به نظر میرسد، بهویژه اینکه پس از بارداری مارال و تصمیم زیور به کشتن بچه او، با بیدارشدن ناگهانی مارال از خواب، یکباره زیور تغییر موضع میدهد و میشود خواهر مهربانی که حاضر است برای او همه کار بکند. این تغییر ناگهانی قابل باور نیست، زیور حتی در دلش هم راجع به مارال و فرزنش فکر بدی ندارد و انگار یکباره معجزهیی اتفاق افتاده است. همچنین عملکرد نهایی زیور در انتهای داستان، مبنی بر جنگیدن در کنار گلمحمد و کشتهشدن، بیشتر شایسته مارال است تا او. به طور کلی در کلیدر، بیشتر زنان سایههایی هستند که به دنبال مردان در حرکتاند. زنانی چون ماهک و سمن و زنان قلعهچمن که جز کارهای خانگی و فرمانبری و سکوت، نقش دیگری ندارند، حتی «لالا» که چند مرد را اسیر خود کرده، درواقع خود اسیر طبع هوسباز مردان است. قهرمان و تصمیمگیرنده همچنان مرد است و نقش زن تنها تثبیتکننده حضور مرد و عملکرد او است. زنان همچنان در چنبره تفکر مردسالاری گرفتارند و تعصبات ایلی حاکم بر تفکر مردان، سنتشکنی زنان را برنمیتابد. برش زن مقتدر کلیدر که ریاست و مدیریت خانواده را بر عهده دارد «بلقیس» است. او زنی محکم است که از سختیها نمیترسد. افراد خانواده متکی به او هستند و در کنار او کلمیشی که پدر خانواده است، دیده نمیشود. حتی زمانی که کلمیشی میخواهد «شیرو» را از خانواده طرد کند، بلقیس با پاسخی محکم حرف او را رد میکند: «تو دیگر لب ببند، غصهام کم نیست!» |
جواد اسحاقیان منتقد و مدرس دانشگاه
![]() |
عباس عبدی نویسنده و منتقد
![]() «بهتره با زمین نوآباد شروع کنی!» یادم بود و هست به اسماعیل فاضلپور، معلم خوب ادبیات سالهای آخر دبیرستانم در آبادان. «من هر سال تابستان، دنآرام و ژانکریستف و زمین نوآباد را یکبار میخوانم. چند سال است که تابستانها اینکار را میکنم بچهها.» دولتآبادی آن سالها، بازیگر تئاتر بود و نویسنده داستانهای کوتاه. داستانهایی که گاه جنجالآفرینی هم میکردند. مثل «آوسنه باباسبحان» که بهانه ساختن فیلم «خاک» شد و کلکل با کیمیایی که همیشه خدا کارش خرابکردن داستان دیگران بوده و سروصدایی که در این بین راه افتاد. دولتآبادی را در تئاتر، در بازیاش در «تنگنا»ی اکبر رادی و بعد از آن در «چهرههای سیمون ماشار» سلطانپور دیدم. از سر شانس در کنار خسرو گلسرخی نشسته بودم و او از هجوم دیشب ماموران ساواک به انبار چاپخانه و جمعآوری همه نسخههای کتاب تازه چاپش خبر داد؛ سیاست هنر، سیاست شعر که انتشارات نمونه و بیژن اسدیپور درآورده بودند. لعنت به هر چه هجوم! لعنت به هرچه ممیزی و ساواک! بعدها، «مرد» و «گاوارهبان» و «باشبیرو» هم درآمد. «لایههای بیابانی» هم بود. مجموعه داستانهای کوتاه او که خیلی دوستشان داشتم و هنوز هم به نظرم از بهترین کارهای ادبی دولتآبادی است. در بحبوحه شلوغیهای انقلاب و همان روزهایی که صبح و عصرم در خیابان شاهرضا و میدان ۲۴ اسفند و جلوی کتابفروشیها و بساطیهای جلد سفید گوشه پیادهروهایش میگذشت، محمود دولتآبادی را روی دیواری آجری دیدم. دولتآبادی «کلیدر» را. دو برگ کاغذ به قطع آ. چهار به دیوار چسبانده بودند و دولتآبادی امضاکننده آن بود. اعلامیه چیزی شبیه این بود: «در هجوم ماموران ساواک به خانهام که منجر به بازداشت و زندانم شد، در کمال وحشیگری جلدهای اول و دوم رمان در دست نوشتنم، کلیدر، به سرقت برده شد. از همه دوستداران ادبیات که به نحوی از سرنوشت این دو جلد اطلاعی، هر گونه اطلاعی، دارند خواهش میکنم به طریقی مرا مطلع نمایند.» طبعا اگر قرار بود متن ادامه پیدا کند، به احتمال زیاد دولتآبادی توضیح میداد که در صورت پیدانشدن تنها نسخههای دستنویس جلد اول و دوم رمان بزرگ «کلیدر»، مجبور خواهد بود آن را دوباره بنویسد. و…احتمالا توضیح نمیداد نوشتن دوباره در این سطح و حجم یعنی رمانی دیگر… جایی نخواندهام و هیججا هم نشنیدهام دولتآبادی در توصیف سرگذشت «کلیدر» به این واقعه اشارهیی کرده باشد. بنابراین به خودم اجازه میدهم بپرسم: حالا که کلیدر به عنوان رمان مشهور ایرانی شناخته شده و در کنار «دن آرام» شولوخوف و «ژانکریستف» رومن رولان قرار گرفته و مثل آنها خوانده میشود، میتوانیم بپرسیم به سر آن دو جلد گمشده چه آمد؟ و اگر مراتب همان بود و هست که در آن اعلامیه بود آن دو جلد چه سرنوشتی پیدا کردند؟ به خانهشان بازگشتند یا احتمالا در زیرزمین کجا و کی و قفسه کی و کجا دارند خاک میخورند؟ |
داوود موسایی مدیر نشر فرهنگ معاصر۱
![]() لازم میدانم یادآور شوم از زمانی که فرهنگ معاصر ناشر این اثر است، بنا به شرایط اجتماعی این اثر چندین بار «بازطراحی» شده تا بتواند به تناسب شرایط روز به حیات افتخارآفرین خود ادامه دهد. ۲- سال ۶۵ بود که به اتفاق آقای دولتآبادی رفته بودیم به دولتآباد سبزوار. طی دو، سه روزی که آنجا بودیم، آدمهایی را میدیدم که گویی آنها را قبلا جایی دیدهام و به چشمم آشنا میآمدند. از آقای دولتآبادی پرسیدم که این «علی مورچه» نیست؟ گفت چرا. گفتم این «ستار» نیست؟ گفت چرا. گفتم انگار همه آدمهای «کلیدر» اینجا هستند؟! گفت آره. من این آدمها را از اینجا گرفتهام. این است که بعد از دو باری که کلیدر را خواندهام، باز مصر شدهام برای سومینبار هم بخوانم. به نظر من کلیدر از معدود کتابهایی است که آن را از هر کجا که شروع میکنید، آنچه پیش از آن خواندهاید، بهطور ناخودآگاه در ذهنتان زنده میشود و بعد آن را پی میگیرید به خوانشی دوباره. بهویژه به جلد دهم که میرسید اصلا دوست ندارید کتاب تمام شود… کشتهشدن «بیگمحمد» مرا خیلی متاثر کرد و اصلا دوست نداشتم این اتفاق بیفتد. «خانعمو» برایم همیشه حکم «زوربای یونانی» را داشته و شاید یکی از محبوبترین شخصیتهای کلیدر باشد. اعتماد / مد و مه مرداد ۱۳۹۳ |